بالاخره داستان منم با پایانی تلخ به آخرش رسید اول داستانمو با گله کردن شروع کردم و
بعد شروع کردم به تعریف کردن داستان عشقم عشقی که زیبا شروع شد عشقی که ای کاش
پایانش هم مثل اغازش بود عشقی که من تجربه کردم بی ریا بود بی دروغ بود
چند روز پیش داشتم فکر می کردم به اینکه خدا به من محبت کرده که گذاشته من همچین
عشقی رو تجربه کنم بر خلاف حرفای گذشته ام که همیشه از خدا گله
می کردم اینبار می خوام از خدا تشکر کنم تشکر کنم بابت فرصتی که به من داده بود
فرصت تجربه کردن یه عشق پاک یه عشق بدون دروغ خدایا متشکرم
اما ای کاش من این داستان رو هرگز این جوری تموم نمی کردم هرگز شروین من
اینقدر ساده از پیش من نمی رفت ای کاش همیشه می تونست در کنار من بمونه ولی
این تقدیر من نبود که به عشقم برسم این تقدیر من نبود که من و شروین دنیای زیبای داشته
باشیم. شروین برای من همه کار کرد همه کار در سختی های زیادی پیش من بود منم براش
کم نگذاشتم همیشه سعی کردم پیشش بمونم همیشه سعی کردم درکش کنم ولی خداوند
فرصت بیشتر در کنار هم بودن به ما نداد
نمی دونم شاید این جوری برای من بهتر بود شاید خداوند منو لایق شروین نمیدونست
شاید من بد بودم که عشقم از پیشم رفت از پیشم پر کشید رفت جای که از این همه دروغ
دور باشه .
عشق ها حتی در این دنیا میتونه پایدار باشه میتونه استوار باشه به شرطی که دروغ وارد
عشق نکنیم این کلمه زیبا این حس زیبا این حقیقت زیبا باید بدون دروغ بمونه باید پاک
بمونه پاک تر از هر چیزی که فکرشو می کنیم
چون شاید این اخرین هدیه خداوند به انسان ها باشه نباید با فکر عمل دروغ حوس آلودش
کنیم
زندگی من فراز و نشیب های زیادی داشته پستی و بلندی بالا و پایین اما من آخرش کم
کم آوردم نتونستم با مشکلات زندگی بجنگم نتونستم مرگ عشقم رو تحمل کنم نتونستم
وقتی عشقم از پیشم رفت باور کنم که اون دیگه رفته و هیچ و هیچ وقت برنمی گرده
همیشه فکر می کردم یه روز بالاخره میاد و ما باز هم به عشق زیبامون میرسیم
اما هر وقت به این حرفا فکر می کنم دوست دارم از خدا گله کنم ولی دیگه فایده نداره
و گله کردن به هیچ چیز نمی رسه
هر شب وقتی می خوابم ارزو می کنم کاش امشب خواب شروین رو ببینم کاش شروین بیاد
به خوابم البته بعضی شبا که با گریه خوابم میبره شروین به خوابم میاد
میاد و میبینه که هنوز هم عشقش به یادشه هنوز هم به فکرشه
خوب دوستان عزیز داستان منم تموم شد امیدوارم به خاطر اینکه این همه داستانم طولانی
شد از دستم ناراحت نشده باشید و برای من و روح شروین عزیزم دعا کنید
زندگی عشق است عشق افسانه نیست آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست
(خدانگهدار)
آخرین عکسها برای دوستان



از همه دیگه بریده بودم از زندگی کردن از تنهای از بی کسی و حتی از خودم حتی از خودم
روزای سرد بی حس و بی کسی رو خیلی سخت می گذروندم
یه روز حدود عصر از خونه در اومدم راه افتادم رفتم سمت پارک همیشگی می خواستم یاد
گذشته ها بیافتم رسیدم به پارک همون اول پارک بغض گرفتم ولی به راهم ادامه دادم و رفتم سمت
اون نیمکت یهو دیدم دوتا دختر و پسر اونجا نشستن بغضم بیشتر شد رفتم رویه نیمکت روبه رو نشستم
و به اونا نگاه می کردم و یاد خاطرات تلخ و شیرینی که با شروین داشتم افتادم
اون خاطرات داشتن منو می کشتن
بعد یه مدت دختر و پسرهپا شدن رفتن بلند شدم و رفتم نشستم روی اون نیمکت
به همه جاش دست می کشیدم حسش می کردم عین دیونه ها شده بودم سرمو گذاشتم رویه لبه ش
افتادم گریه سرمو بین دستام گرفتم یهو یه فکر به ذهنم رسید پا شدم و راه افتادم سمت خونه
می دونستم کسی خونه نیست وقتی رسیدم زنگ زدم تا مطمعا بشم
کسی خونه نبود مادر و پدرم رفته بودن بیرون رفتم تو اطاقام امیدوار بودم این آخرین روز زندگیم باشه
شیر گاز اطاقم رو باز کردم نشستم رو تختم تو اون لحظه دوست داشتم برای اخرین بارم که شده
می شد شروین رو تو بغلم حس کنم با تمام وجود حسش کنم بازم سرشو بزاره رو شونه هام
و دست بکشم تو موهاش ولی این یه فکر بیهوده بود دیگه امکان نداشت
عکس شروین رو از لایه آلبوم در آوردم اون عکسی که باهم تویه جشنواره انداخته بودیم
خوابیدم رو تخت و شروع کردم به نگاه کردنش کاش الان اون موقع بود ای کاش
چشمام سنگین شده بود خدایا یعنی این آخرین روز زندگی منه؟
یوه همه چیز سیاه شد نمی دونستم کجام همه جا سیاه سیاه بود به هرکجا که میدویدم به چیزی
نمی رسیدم و بدتر می شد داد زدم خدایا خدایا خواهش می کنم منو ببر پیش شروینم
خواهش می کنم خدای من
نشستم دستمو گرفتم جلویه چشمام اشک می ریختم
سرمو بلند کردم که داد بزنم خدااااااااااا
ولی همه جا سفید شده بود دست یکی رو پشت سرم حس کردم برگشتم نگاه کردم دیدم
اون اون.........
تویه بیمارستان بهوش اومدم مادرم کناره تختم داشت گریه می کرد بیشتر به دورو ورم نگاه کردم
پدرم رو دیدم جلویه پنجره بود دستشو گرفته بود رو سرش مادرم به پدرم گفت بیا بیا
پسرم بهوش اومده حس کردم می تونم حرف بزنم
گفتم مامان چرا من هنوز زنده ام چرا یه صدای غریبه جواب داد چون خدا نمی خواد
خدا دوست نداره تو بمیری به دورو ورم نگاه کردم دیدم یه پرستاره بهش نگاه کردم چیزی نگفتم
اون شب تا دیر وقت مادرم پیشم بود پدرم اومد تا مادرم رو ببره مادرم نمی خواست بره ولی
پرستارا قانعش کردن که باید بره
اونم رفت نیمه های شب یه پرستار برای دادن دارو هام اومد تو اطاقم
وقتی کارش تموم شد می خواست بره بهش گفتم خانوم میشه باهاتون صحبت کنم خواهش می کنم
بهم نگاه کرد و یه نگاه به بیرون کرد دید همه جا آرومه
اومد نشست کنارم گفت خوب منتظرم
بهش گفتم شما بودین صبح گفتین خدا می خواد من زنده بمونم درسته گفت آره
شروع کردم به داستانمو براش تعریف کردن آخرش گفتم به نظرت بازم من باید زنده بمونم
گفت می دونم خیلی سخته خیلی ولی تو اجازه نداری زندگیتو تموم کنی این اختیارو فقط خدا داره
شاید خدا سرنوشت دیگه ی برای تو رقم زده تو نمی تونی تو کار خدا دخالت کنی
پاشد گفت حالا بگیر بخواب باید استراحت کنی
شب بخیر
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان





بعد از اینکه از سر مزار عشقم اومدم بهت زده بودم ولی این بهت و حیرت از خوشحالی یا هیجان نبود
از درد بود از غم بود از غم دوری عشق از غم دل تنگی بود هنوزم باورش برام سخت بود که من دیگه شروین رو ندارم
و این عشق پاک رو دیگه از دست داده بودم نمیتونستم باور کنم دست خوم نبود بخدا دست خودم نبود نمیتونستم
حالم از اون موقع که تویه بیمارستان روانی بودم هم بدتر بود
چون حقیقتی غیر قابل باور پیش روم بود
بیشتر روزا تو اطاقم با خودم حرف می زدم فکر می کردم شروین پیشمه فکر میکردم کنارمه ولی نبود
ولی نبود و دیگه هم بر نمی گشت میشه به خدا گلایه می کردم که چرا اونو از من گرفت
همش فکر می کردم شایدمن مقصر بودم که اون از پیش من رفته خیلی سعی کردم که با خودم کنار بیام ولی
ولی غیر ممکن بود نمی تونستم خودمو قانع کنم
یه روز حدود عصر یکی در خونه ما رو زد مادرم در رو باز کرد یه لحظه از کنار در دختر خاله شروین رو دیدم
داشت با مادرم صحبت می کرد پا شدم رفتم تو اطاقم دراز کشیدم رو تخت یه لحظه حس کردم در باز شد
سرمو بلند کردم دیدم مادرم و دختر خاله شروین تو اطاق هستن تعجب کردم
مادرم گفت می خواد با تو صحبت کنه یه دفعه دختر خاله شروین گفت اجازه هست
سرمو به علامت رضایت تکون دادم اون اومد داخل مادرم رفت بیرون نشست رویه صندلی که درست روبه رویه تخت بود
منم نشستم رو تخت بهم گفت نمی خوای چیزی بگی
بهش گفتم تو مثل اینکه تو با من کار داشتی درسته؟
شروع کرد صحبت کردن گفت از خالم در مورد وضیعتت یه چیزای شنیدم و اینکه چقدر از مرگ دختر خالم ناراحتی
می فهمم درکت می کنم
یهو گفتم نه نه هیچ کس منو درک نمی کنه هیچ کس حتی خدا هم نمی تونه منو درک کنه
چند بار بگم کسی نمی تونه منو درک کنه چرا نمی فهمین
اون آروم نشسته بود و به حرفای من گوش می داد وقتی من ساکت شدم بهم گفت میدونم میفهمم
میدونم عشق شما تا چه حد عمیق بود شروین بهم گفته بود که تو چه پسری هستی
فقط می خوام بهت بگم این راهش نیست تو باید زندگی کنی تو با زندگی کردنت می تونی اون همیشه پیش خودت
داشته باشی می تونی اونم خوشحال کنی با زندگی کردنت
بازم حرفای تکراری بازم تکرار خسته شده بودم نمی تونستم تحمل کنم
(ادامه داستان در مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان




![]()
بالاخره بعد از چندین ماه انتظار از اون بیمارستان مرخص شدم و بازم به خونه خودمون برگشتم
گرچه حال من با قبل فرقی نکرده بود
ولی بیشتر بخاطر یادگاری های و خاطراتی که با شروین عزیزم داشتم می تونست مرور بشه برگشتم
روزی که برگشتم خیلی دوست داشتم اول سر خاک شرینم برم ولی نتوستم این حرف رو به
والدینم بگم و همراه اونا رفتیم سمت خونه
دم در خونه مادر شروین رو دیدم یکم چشماش خیس بود ولی خوشحال بود و لبخند کوچیکی زد
رفتیم تویه خونه پدر شروین هم اومد و منو تو آغوش گرفت و بوسید
بعد یک ساعتی اونا خواستن برن و گفتن که ما باید بعداز ظهر بریم سر خاک
وقتی اینو شنیدم سریع گفتم منم میام رو به پدر مادرم کردم و با حالتی ملتمسانه گفتم خواهش
می کنم میشه منم برم خواهش می کنم
پدرم با لحنی آروم گفت باشه اشکال نداره ولی اگه آقای ........ راضی باشن
مادر شروین سریع گفت نه نه مشکلی نیست میتونه با ما بیاد ما عصر که خواستیم بریم بهت خبر
میدیم تا توام بیای
بعد خداحافظی کردند و رفتند
منم رفتم تویه اطاقم که حدود ۸ ماهی بود که نرفته بودم
داخل اطاق شدم به همه جاش دست می کشیدم لمسش میکردم خیلی دلم براش تنگ شده بود
نشستم رو تختم یهو چشمم به کامپیوتر افتاد و دوباره خاطره اون روزی که نتایج کنکور رو دیدم
و اون همه خاطره خوش بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد
خوابیدم رو تختم وقتی بیدار شدم دیدم ساعت حدود ۴ بعد از ظهره بلند شدم از اطاقم در اومدم
به مادرم گفتم آقای ........ رفتند؟
گفت نه هنوز نرفتم زنگ زدن گفتن آماده شی می خوان برن
منم سریع رفتم و آمده شدم دیدم مادرم هم آماده شده بهش گفتم شما هم میاین گفت آره
رفتیم تویه راه فقط لحظه شماری می کردم زودتر برسیم
وقتی به اونجا رسیدیم حس عجیبی داشتم رفتم سمت جای که شروین من الان چندین ماه بود که
اونجا خوابیده بود و از من دور شده بود چه ارزو های که برای رسیده به هم نداشتیم
چرا باید این جوری می شد
سر خاک من یکم عقب تر از بقیه واسادم چون منتظر بودم اونا برن بعد من راحت تر باهاش حرف بزنم
موقعی که اونا داشتن فاتحه می خوندن به چشماشون نگاه می کردم اشک تویه چشماشون پر شده
بود و خیلی ناراحت بودن بالاخره بلند شدن و رفتن سر مزار پدر و مادرشون که برای اون هم فاتحه بخونن
حالا من با شروین تنها شدم نشستم کناره قبرش شروع کردم باهاش صحبت کردن
گرچه شاید فکر کنید اون که حرفای منو نمی شنیده
ولی من باور داشتم همیشه کناره منه و حرفامو میشنوه
بهش گفتم شروینم چرا به قولت عمل نکردی چرا منو تنها گذاشتی و رفتی مگه قرار نبود ما تا آخر
عمر پیش هم بمونیم و همدیگرو تنها نزاریم چرا گذاشتی رو رفتی
بعد از حدود نیم ساعت پدر و مادر شروین و مادرم اومدن پیش من و بهم گفتن پاشو باید بریم
داره دیر میشه ولی من دوست نداشتن از کناره اون برم
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان


روزای سختی رو تویه بیمارستان روانی می گذروندم روزای تکراری پشت سر هم میومدن و میرفتن
بیشتر روزای هفته پدر و مادرم میومدن و بهم سر میزدند
بعضی وقتا هم با پدر پدر و مادر شروین میومدن
تویه بیمارستان بعد از یک ماه تونستم یه هم صحبت پیدا کنم یه پسر تغریبا هم سن و سال خودم
البته بیشتر موقع ها که پیش هم بودیم فقط سکوت می کردیم و حرفی نمیزدیم
گرچه تا حدودی از داستان زندگیش چیزای فهمیده بودم اما نه کامل زندگی سخت و پر فراز و نشیبی
داشت و از مشکلات و سختی های زیاد کم اورده بود
بعد از ۴ - ۵ ماه دکترا فکر می کردن من دیگه داره حالم خوب میشه اما نمی دونستن که اون
خاطره نه تنها از یادم نرفته بلکه بیشتر هم شده بعضی از شبا تا صبح بیدار میمودنم و با خودم حرف
میزدم در مورد اینکه من مقصر مرگ عشقم شده بودم یا نه
شبای خیلی سختی بود انتظار برای رهای از این زندان که منو تویه خودش اسیر کرده بود
دوست داشتم برم خونه دوباره اون خاطرات قشنگمون رو زنده کنم اما سرنوشت نمی گذاشت
نمی گذاشت من برم و دوباره به عشقم برسم
عشقی که دیگه وجود فیزیکی نداشت ولی من تو خونه حسش می کردم لمسش می کردم
روزهای سخت و طاقت فرسا چرا تموم نمی شد؟
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان






